نوشتار

یادداشتی از مهدی یارمحمدی بر اجرای “برچسب”

“برچسب” به طراحی و اجراگری یاسمن محمودی در فضای گالری خورشید، در بخش خارج از صحنه جشنواره تئاتر دانشجویی سوره به اجرا گذاشته شد.

یاسمن محمودی که لباسی سیاه و روسری آبی رنگی پوشیده است، در این اجرا بر روی نواری چوبی که مملو از میخ است ایستاده و نگاهش در امتداد نقطه ای در دوردست و در خط افق است.

مخاطبان این اجرا می توانند پس از دیدن اجرای او نظر (قضاوتشان) از کار او را بر برچسبهایی کاغذی نوشته و پس از نشان دادن به او بر روی بدنش نصب کنند.

آه …. آه، و دوباره لحظاتی بعدتر آه، نفسهای عمیقی که کشیده می شود، لبهایی که بر روی هم فشرده و گاهی گزیده می شود و فرمهای کج و معوجی می سازند، دستهایی که منقبض می شوند و بر روی پا کشیده می شوند، زانوهایی که خم می شوند، و پاهایی که در تردید مصصم می شوند تا بر تخته بدون میخ گزارده شوند و دوباره برگردند بر سطح تیز تخته پشتی که تیزی میخهایش هنوز استوارانه تیزند؛ اینها تصاویری از لحظاتی است که در این اجرا بر اجراگر می گذرد و من شاهدشان بوده ام.

مهمتر از همه نگاه های نگرانی که نوشته های روی برچسبها را می خواند و امتداد دستهای مخاطبان را دنبال می کند تا برچسب بر تن بیقرار اجراگر، شاید قرار گیرد و  از او تابلویی بسازد از قضاوتهای مخاطبانش. قضاوتهایی که با رنگهای مختلف، خطهای مختلف، اندازه های مختلف، و وزنهای مختلف، بر نقاط مختلف بدن او چسبانده می شوند، که گاه همراه با کشیدن آه دیگری از اجرا گر همراه می شود، و تداعی آه درونی تری را دارد از وزنی که در این قضاوت نگرانی را در نگاه او برای خواندن برچسب بعدی افزوده می کند.

براستی آه از ایستادن بر سطحی از تیزی میخ ها و یا آه از قضاوتی که بر برچسب هاست؟

به باور من اجرای “برچسب” یاسمن محمودی، بیش از هرچیز دستاوردش باز تعریف درد کشیدن و رنج بردن و تشابه و تمایز این دو است. اینکه رنج بردن ناشی از معنایی است که ما به چیزی یا عملی می دهیم. و درد در پس رنج، بعنوان پدیده ای است در ابراز این رنج، پدیده ای بعنوان ابراز این قضاوت.

با این نگاه، آه از رنج است نه از درد، آه از قضاوت است نه از تیزی میخ ها که بر کف پاها فشرده می شود. این سنگینی برچسبهاست که زانو را خم تر و آه …. آه ها را بلندتر، نفسهای عمیق را عمیق تر و سوزناکتر، لبها را فشرده تر و گزیده تر و کج و معوج تر، و دستها را منقبض تر می کند. چرا که این قضاوت هاست که هر جا بر روح و بر درون او خدشه ای می زند، تیزی میخها را فرا می خواند.

اما نگاه یاسمن محمودی همچنان خیره به جایی دوردست در نزدیکی افق می ماند، شاید بیاید او که بی قضاوتی را بنویسد و لحظاتی برای روح و درون او فرصتی و امکانی باشد برای آسودن وشاید این آسودگی تأییدی باشد برای تردیدی که در پاهای رنجور برای دوباره به مبارزه تیزی میخها رفتن، هنوز زنده مانده است…

یادداشتی از: مهدی یارمحمدی

 

 

 

دیدگاه خود را ثبت کنید