نوشتار

ردپای شغال را دنبال کن

یادداشتی از محمد صادق محمدیان روشن، بر فیلم “درخت گلابی وحشی” اثر نوری بیگله جیلان؛

برای ارائه تصویری روشن در اثر پر از تردید و مه آلود نوری بگله جیلان کارگردان مولف ترک، باید ترکیه را در سال ۲۰۱۸ و در دوره ی اختناق پس از کودتای نافرجام سال ۲۰۱۶ و سرکوب گسترده ی پس از آن و تسلط بی چون و چرای گفتمان اردوغانیسم پی گیری کرد.

دیالوگهای پایانی میان سینان و پدرش است که ما را به این نقطه می رساند که شخصیت تأثیرگذار جیلان، سینان نبوده بلکه پدر سینان است. اوست که تفاوت ردپای شغال از سگ را فهمیده و توانسته تفاوت کوچک ایندو را دریابد. در واقع پدر سینان تفاوت آنچه را گفتمان غالب در جامعه ی ترکیه محسوب می شود که در زیر لایه خویش اسیر استبداد در همه عرصه هاست در می یابد، و آنرا با مفهوم ردپای سگ مقایسه می کند، که در واقع مفهوم پیچیده ساختار مستبد در ترکیه سگ را می راند.

در جای جای فیلم حتی سینان زمانی تبدیل به این ساختار می شودکه سگ پدرش را در راستای چاپ کتاب و هدف والایش می فروشد و خود سینان نیز دیگر بخشی از روزمرگی است که همیشه با آن مخالف بوده است. او سگ را نمی فروشد بلکه وجدانش را می فروشد، سگی که در سکانس ابتدایی فیلم در بدترین شرایط پدرش آن را حفظ می کند، و در همه فیلم رانده می شود. برای سینان یا روحانی روستای پدریش یا کسان دیگر در فیلم شاید مواجهه با سگ به سختی مواجهه با واقعیت موجود است.

از جایی در فیلم می فهمیم که پدر سینان بخشی از ساختار بوده ولی گسستی در وضعیت موجود ایجاد می کند که در نهایت منجر به تولید بحران می شود. بحرانی که در سراسر فیلم حضور دارد و ورشکستگی حاصل از قمار پدر سینان است. او در نظر همه اهالی شهر و روستایشان وصله ی ناجور جامعه قلمداد می شود در حالیکه پدر سینان دریافته برای رهایی از روزمرگی استبداد زده جامعه ی منفعل که جیلان با سردی فراوان در فیلم به ما گوشزد می کند، باید دیگرگونه زیست نه دیگرگونه فکر کرد.

جیلان می داند شرایط زمانه ی ترکیه نیاز به کنش در همه سطوح و در شکل عریانش دارد نه صرفا به دیگرگونه فکر کردن. دیالوگهای پایانی پدر سینان درباره آموزش عمومی این را به سینان و ما می فهماند که آموزش از بالا به پایین، کلی کردن مفاهیم ذهنی که توسط حاکمیت موجود در ترکیه اجرایی می شود، در نهایت مدرسه را تبدیل به آغل می کند. در حالیکه مهمترین دستاورد سینان داستانی است که پدرش در کودکی در مورد درخت گلابی وحشی گفته و بخشی از آگاهی محلی و تفکری است که از کنش و زندگی فاصله ای ندارد بلکه منطبق با آن است.

سینان که دیگرگونه فکر می کند و توهمی از دانستن را با خود حمل می کند و سنگینی این بار  را در همه سکانسها در چهره اش می بینیم، در مواجهه با چهار فرد در فیلم وارد دیالوگ طولانی و جدلی می شود. چهار فردی که بیگله جیلان آنها را بخشهای مهم جامعه استبداد زده می داند، که بخشی از شرایط موجود حاصل انفعال آنهاست.

اول شهردار شهر که نماینده دولت است و برای نشان دادن دموکراسی و شفافیت در اتاقش را برداشته و یادآور آزادی های تصنعی ای است که اردوغانیسم در ترکیه به آن افتخار می کند. دوم سلیمان بیگ نویسنده معروف و نماینده هنر و ادبیات در عصر استبداد است که ادبیات را در شمارگان مخاطب می داند و یافتن جایگاهی عمومی در نقد وضعیت موجود. سوم رییس کارگاه ساختمانی که نماینده سرمایه در شهر پدری سینان است،که گذشته ملی و تفاخر عمومی را جایگزین فرهنگ بومی و مردمی منطقه اش می انگارد. چهارم روحانی روستای پدری سینان که نماینده مذهب در جامعه سنتی ترکیه است و با هر تأویل و تفسیر دیگرگون حتی از طرف روحانی جوانتر نیز به مخالفت برمی آید. هر چهار نفر در دیالوگ های کش دار و البته مهم در فیلم در مواجهه با سینان که از واقعیت موجود می گوید پرخاشگر و گریزان هستند، شهردار با امضاء کردن پرونده ها، سلیمان بیگ نویسنده با نگاه کردن به بیرون کتاب فروشی و لحظه شماری برای قطع باران و فرار از سینان، رییس کارگاه با آمار گرفتن از شن و ماسه، و روحانی که نگران موتور سیکلتش است نه جامعه و مذهبش.

اما نفر پنجمی هم حضور دارد و آن خود سینان است. جیلان این نفر پنجم را زمانی به ما می شناساند که در دیالوگهای میان سینان و مادرش سینان عشق را یکسره نفی می کند و وجوهی سنتی و ضد زن را از خودش بروز می دهد که با نگاه های نگران مادرش در قاب تصویر مواجه می شویم.

سینان که در سکانس طولانی دیالوگ تلفن با دوستش از شرایط سرکوب می گوید در نهایت در مرزهای شرقی مشغول به سرکوب نیروهای چپ می شود، حتی اگر خودخواسته نباشد. یا به عبارتی دیگر تنها چیزی که نشان می دهد من وجود دارم شکل مداخله ی من در نظم حاکم است. من بدون مداخله کردن در آنچه از گذشته به من رسیده است من نمی شوم. وجود داشتن من به شکل مداخله ی من بستگی دارد. من از وقتی به دنیا می آیم تا لحظه ای که می میرم همواره زیر فشار نگاه ها و صداهایی هستم که پیش از من وجود داشته اند. فشارها آنقدر زیاد است که هر لحظه ممکن است خود را از دست بدهم، این خطری است که تا دم مرگ مرا تهدید می کند. لحظه ای از زمان تولد، که بخشی از طبیعیت و مورچه ها هستم تا لحظه ای که سینان در زهدان یا چاه خشک به دنبال آب است.

مواجهه با مرگ شاید روی تپه ای در روستا روی شاخه درخت گلابی وحشی باشد، مهم آنست که همانند واقعیت باید با آن روبرو شد.

دیدگاه خود را ثبت کنید