نوشتار

مواجهه

ابزورد می‌گوید که جهان بی‌معناست پس انسان ناگزیر از ساختن معنایی‌ست تا از طریق آن بتواند وجود خود و جهان اطرافش را بفهمد و به خود بقبولاند که حتما نفس کشیدن و دویدن و سکس و کار و تمام این هستی معنایی دارد.

اما رهایی چیست و اگر جهان ما جهانی ابزورد و بی‌معناست چگونه می‌توان از رهایی، آزادی، عدالت، حقیقت و مفاهیمی اینچنینی سخن گفت؟

پس تفاوت میان یک عزلت‌نشین تارک دنیا که با تصور پوچی جهان به جامعه‌ی انسانی پشت کرده است با یک هیچ‌انگار جنگنده و درگیر فلسفه و سیاست در چیست؟

نیچه می‌گوید:  هیچ‌انگاران، قهرمانان جنگ با زندگی‌اند. آنان با علم به اینکه جهان پیش‌روی‌شان چیزی جز یک بازی ابلهانه نیست تو را با یک چالش روبرو می‌کنند: این جهان و بازی‌هایش به بی‌رحمانه‌ترین شکل بیهوده است و تو تنها دو راه داری یا با خودکشی از این بازی خارج شوی و یا در بازی بمانی و بجنگی. وقتی در بازی ماندی باید زمانت فرارسد تا به سهم خود بازی را به‌هم بزنی و پوچی آنرا به گوش دیگران برسانی. از همین نقطه جبهه‌ی تو تعیین می‌شود. دیگر تنها دانستن کفایت نمی‌کند باید خود را برای گریه‌های طولانی و زخم و درد و نعره آماده کنی، باید بتوانی! چه کسی جز یک انسان رادیکال می‌تواند دانستن را با توانستن جفت بیاندازد؟

صادق روشن

دیدگاه خود را ثبت کنید